بعد از ماه ها
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
بالاخره این بلاگفا درست شد داشتم کم کم نا امید میشدم کلی حرف نگفته داشتم این چند وقت انگار قسمت بر اینه وقتی اونجایی که درد دل میکنی به مشکل میخوره درد و دلات بیشتر میشه در هر صورت برگشتم با یه عالمه حرف
انتظار
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
نمیدانم ان روز که خدا داشت خلقم میکرد، چشمهایم را از چه خاکی آفرید که تمام زندگیم به انتظار میگذرد، نمیدانم موقع خلقت چه با من کرده که باید همیشه چشمانم خیره به نقطه ای باشد و همیشه انتظار بکشم... حال دلم خوب نیست، غمگینم این انتظارها خسته ام کرده...
گور بابای دنیای بزرگی
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
مثلا برگردم به همان روزها همان وقتها که با سبد قرمز پر از وسایل خاله بازی جلوی در خانه مادربزرگ مینشستم تا از سرکار برگردی همان وقتها که یواشکی با خواهر بزرگه میرفتیم از مغازه آقای کمالی آلوچه میخریدیم و یواشکی میخوردیم و اما باز هم می فهمیدی گور بابای بزرگ شدن و دنیای بزرگی که فقط غمهایت با تو بزرگ...
حال دلم خوب نیست
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
چقدر خوشبختم هنوز اینجا را دارم چقدر خوشحالم که آشنایی نیست تا بعد از نوشتن یک شعر یا متن پاپیچ شود چرا ناراحتم چقدر خوب است، بنویسی و کسی نفهمد دردت را من هنوز هم گریه میکنم دنیا برای من شده حبس ابد جایی که باید محکومیتم را بگذرانم بدون تاریخ بدون زمان تعیین شده و هرروز چشن انتظارم تا بگویند تمام ش...
بلوغ
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
دو شب پیش بود انگار احساس کردم هرروز دارم بزرگتر میشم من دختر غر غرو که مدام شکایت میکردم که چرا اما حالا دارم بزرگ میشم اینکه خیلی چیزا برام بی اهمیت شده اینکه یه سری مسائل موقت و گذراست من دارم بزرگ میشم خدا داره منو بزرگ میکنه برای خودش اما اینکه از پسش بر میام یا نه نمیدونم سخت میگذره اما میگذره
بی چارگی
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
وقتی دلت گرفته، گرفته دیگر این دل گرفتن ها انگار عادت شده می دانی دردش آنجاست که میدانی از چی گرفته اما اگر دهانت را باز کنی تمام ارزشت را از بین برده ای مدام حرفها توی سرت میچرخد، نه تو آدم این معرکه نیستی باید فکری کرد اما انگار دستت به جایی بند نیست مدام حس میکنی دستهایت را بسته اند دهانت را با خ...
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
در این شب ها که قرآن را روی سر میگیرد، در این شب ها که الغوث الغوث گویان اشک از چشمانتان میریزد، در این شب ها که تقدیرها رقم می خورد و دل دل میکنیم تا خیر باشد، در این شب ها مرا هم دعا کنید...
بسم رب العشق
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
همین ها کافیست، بوسه های گاه و بیگاهت، غم چشمانت وقتی گریه میکنم، دستهای گرمت وقتی خودم را به خواب میزنم، رقص انگشتانت لا به لای موهایم، اصلا همین ها کافیست، مگر کاری دیگر جز عاشقی داریم، آمده ایم در این دنیا چه کنیم، مگر انسان چیزی به غیر از عشق است؟ مگر این نیست که آدمی عشق است و عشق آدمی؟ همین ها...
لعنتیه دوست داشتنیه من
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
لعنتیه دوست داشتنی من، آنقدر در من رفته ای، آنقدر در قلبم خوش نشین شده ای، آنقدر با تو آمیخته ام که دیگر ابراز عشق هیچکس به چشمانم نمی آید حتی اگر تو آنقدرها هم عاشق نباشی که می دانم هستی باز هم دوستت دارم، مگر می شود عاشق نباشی لعنتی، مگر میتوانی صدای نگران و نگاه نگرانت را وقتی بی رمق روی تخت افتا...
باتلاق عشق
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:40
در ابتدا هیچ نبود سلامی بود و حالت چطور است اصلا همه چیز از همان احوال پرسی ساده شروع شد بی تفاوتی هایت رفته رفته اهمیت پیدا کرد از نبودش غمگین بودی و از حضورش مضطرب وقت برخورد اول نیشت تا بناگوش باز میشد و ته دلت یک جور قلقلک می آمد باز گفتی نه برایم تفاوتی با دیگران ندارد اما باتلاق عشق که تعارف ن...