سلامی بود و حالت چطور است
اصلا همه چیز از همان احوال پرسی ساده شروع شد
بی تفاوتی هایت رفته رفته اهمیت پیدا کرد
از نبودش غمگین بودی و از حضورش مضطرب
وقت برخورد اول نیشت تا بناگوش باز میشد و ته دلت یک جور قلقلک می آمد
باز گفتی نه برایم تفاوتی با دیگران ندارد
اما باتلاق عشق که تعارف ندارد عزیز من
وقتی از صحبتش با دیگری خشمگین شدی
وقتی غیبتش نگرانت کرد
وقتی با دیدنش آن حال خوش را پیدا کردی
تسلیت میگویم که تو هم در این باتلاق گیر افتادی
اما دست و پا نزن آرام باش شاید دستی پیدا شد و تو را نجات داد
برچسب: باتلاق عشق,رمان باتلاق عشق,
نویسنده: نگار نصیری